


تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم
زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم
مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف...

من ان غريب ديروز..... اشناي امروز.... و فراموش شده فردايم .......در اشنا يي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا . يا دم کني
کاش زندگي فرصت دهد گاهي از گل ها ياد کنيم کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم
در زماني که:
وفا قصه برف به تابستان است وصداقت گل نايابي است ودر آينه چشمان شقايق ها نيز عابر و ظالم و بي عاطفه غم جاريست به چه کس بايد گفت ؟
با تو خوشبخت ترين انسانم 
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

تقديم به کسي که روزي همه دنياي من بود اما نخواست اون دنيا از آن من باشه نخواست ? نخواست ...........
و من می خوام بهش بگم که کم اوردی.. کم اوردی
و تو محاسباتت اشتباه کردی

كاش اي تنها اميد زندگي مي توانستم فراموشت كنم
يا شبي در آتش سوزان در سينه خاموشت كنم
كاش احساس نياز ديدنت از وجودم چون وجودت دور بود
در من آتش نمي زد آن نگاه كاش آن شب چشمهايم كور بود
كاش در گلستان خيال اي گل وحشي نمي چيدم ترا
تا نمي سوختم در خزان آرزو كاش من هرگز نمي ديدم ترا

مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها ، کمي خسته
کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده
خدا ديگر کجا رفته؟؟؟؟
نميدانم مرا آيا گناهي هست؟؟؟
که شايد هم به جرم آن غريبي و جدايي هست......
مرا اينگونه باور کن...

آرزويم اين است ... 
نتراود اشك در چشم تو
هرگز مگر از شوق زياد . . .
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه كه دلت مي خواهد

نمي دانم پس از مرگم چه خواهم شد.
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد.
گلويم سوتکي باشد بدست کودکي گستاخ و بازيگوش و او يکريز و پي در پي دم گرم خود را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد و بدين سان بشکند سکوت مرگبارم را…

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
درستون تسليت ها، نامي از مايادگاري
راستش نمی دونم از کجا شروع کنم
این چند وقت یه آدم بی شعوره ترسو پیدا شده که به اسم من میاد و هر چی دری وریه مینویسی من همین جا اعلام می کنم که اون من نیستم و اگه نظر داده بود خواهشن شما هم نیاید واسه من بد بنویسید
به هر حال اگه مرد بود که یه آدرس از خودش واسم میذاشت تا بهش بگم یه من ماس چه قدر کره داره
و من اومدم که ازتون معذرت بخوام واقعا اینا که این کارا رو میکنن هنوز بچند و به جا وبلاگ نویسی باید برند آمادگی را اول پاس کنن تا ظرفیتشا داشته باشند بعد بیاند وبلاگ بنویسند
تازه این کارا را میکنه تا من یه وبلاگ دیگه درست کنم اما کور خونده من به این راحتیا از وبلاگم دست نمی کشم
خوب دیگه امیدوارم کاملا متوجه شده باشید که من این کارا را نمی کنم موفق باشید بای

مي شود آيا که اوج آرزوهايم شوي 
يا کليد سبز فرداي معمايم شوي
با کمند مهر بالاتر روي تا قرص ماه
قهرمان قصه و شعر و غزلهايم شوي
چشمهايم خيره خاکستر صد آرزوست
تا بيايي و غم امروز و فردايم شوي
من به سوگند و سکوت آخرين دل بستم
مي شود تا محرم شبهاي رويايم شوي
تا تماشايم کني صد بار جان خواهم سپرد
آرزومندم شبي محو تماشايم شوي

من که مشغولم به کاردل .چه تدبيري مرا
من که بيزارم ز کار گل .چه تاثيري مرا
من سيرابم چنين ازچشمه ي جوشان عشق
خلق اگر با من نمي جوشد.چه تحقيري مرا
من که با چشم حقارت عالمي را بنگرم
سنگ اگر بر سر بکوبم . چه تحقيري مرا
خامه ي قدرت بنامم برگ ازادي نوشت
اي اسيران رين گرامي تر. چه تقديري مرا
نام من در زمره ي اين نامداران . گو مباش
بر سر امواج سر گردان. چه تصويري مرا
نشئه ي جاويد من از باده ي شوريدگي است
بهتر از اين مست خواهي. با چه تخديري مرا
من بدين ويراني دل. بسته ام اميدها
عشق اباد ابد بادا. چه تعميري مرا

من آن خاموش خاموشم
که با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز که
از تو چشم نمي پوشم
تو غم در شکل آوازي
شکوهه اوج پروازي نداري
هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي 
در من ترانه هاي قشنگي نشسته اند
انگار از نشستن ِ بيهوده خسته اند
انگار سالهاي زياديست بي جهت
اميد خود به اين دل ديوانه بسته اند
ازشور و مستي پدران گذ شته مان
حالا به من رسيده و در من نشسته اند
من باز گيج مي شوم از موج واژه ها
اين بغضهاي تازه که در من شکسته اند
من گيج گيج گيج ، تورا شعر مي پرم
اما تمام پنــــجره ها ي تــو بستـــه اند

واي باران ! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را دريابم
که درآن دولت خاموشي هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشي هاست
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
نه ، از آن پاکتري
تو بهاري؟
نه ، بهاران از توست

مينويسم ، مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد

گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

مينويسم همه هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي
تا تو در همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق تو تنها برسي

مينويسم همه با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگيها باشي
تا مرا باز به ديدار خود من ببري

مينويسم ، مي نويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
چه تاريك و چه دلگيرم در اين شبهاي بعد از تو
به زخمي خو گرفتم ، زخم نا پيداي بعد از تو
منم با يك سبد آواز همراهي ، تو تنهايي
و من به حالا به فكرم ، فكر يك تنهاي بعد از تو
و شعرم شاخه تنگ قفسهاي من من شد
غزل ، اين يار ديرينه كه شد آواي بعد از تو
و چون رودي كه گم كرده خم دريايي خود را
نمي دانم چه بايد كرد ، فرداهاي بعد از تو
تو صبحي در شب يلداي من بودي ، ولي اينك
چه تاريك و چه دلگيرم در اين شبهاي بعد از تو

در اين زمان لعنتي فرياد بي پايان چرا!؟ 
در اين شب پرمحتوي تکرار بي پايان چرا!
در جاده مستي ما عاقل و هوشياران چرا!؟
در خانهء ويران ما،شاهان و بي ياران چرا!
در کلبه عشق ما گپ زدن از عشق ممنوع چرا!
درلابه لاي بوته هاي عشق بازي ممنوع چرا!
در دفترم شعرهاي بي پايان چرا!؟
در درونم آتشفشان خموش آخر چرا!؟
در دهکده ما رنگ عشق ممنوع چرا!؟
در ديوارهاي خانه مان سايه ترس،آخر چرا!؟
آخر چرا، تا کي چرا،فرياد بي پايان چرا!؟
از بس خود گفتم چرا،آخر نفهميدم....چرا!؟

کاش در ظلمت شب
در همان لحظه که مهتاب به خود ميپيچد
و همانجا که سکوت
شکل حادثه از درد به خود ميگيرد
کاش يک لحظه فقط چهره ي تار اتاق
روشن از نور وجود تو شود
و تو انباشته از بودنها
در کنارم باشي
و دلم با تو در آن تنهايي
يک دم از شوق نگيرد آرام
مينشينم كنار باران 
و غمي نيست اگر
کوچه خالي ما
طوفاني نيست
دل من ميلرزد
پيش پاي باران
گرچه دل ، اين دل
پر امواج غريب
غم بي دريا نيست
با باران
دل من تنها نيست

عمرم به تلخي تلخي ها گذشت 
پير شد دلم ، به سردي ايام شکست.
در فکر آرزوهاي فردا سير کردم
لحظه ها را فداي باورهاي ساده ام کردم
فردا از راه رسيد و در حسرت ديروز نشستم
کي آمد و کي رفت؟
مقصود نيافتم!
غم دوستان ،خنده ي ايام ديدم
عمرم بگذشت و به آخر رسيد کارم
عجبم نيست که افسوس به کامم آمد
گردش ايام ديدم و کس نيامد به ديدارم
با وحشت تنهايي زندگي کردم
روزها به سر آمد و شب ها ناله کردم


